منهاج سراج

291

طبقات ناصرى ( تاريخ كامل ايران واسلام ) ( فارسى )

صلاح الدين گوى در هوا چندان برفت ، كه در نور آفتاب مستغرق شده و سايهء آن گوى بر سر نور الدين افتاد ، چون سلطان آن حال مشاهده كرد ، غضب بر مزاج او استيلا يافت ، بخشم چوگان از دست بينداخت ، و از ميدان برون آمد ، برين سبب خوف بر سلطان صلاح الدين غالب شد ، و خود را از نظر سلطان نور الدين مخفى داشتن گرفت ، و در نظر سلطان كم مىآمد ، و از خواجه هرمز [ ( 1 ) ] بازرگان سماع افتاد ، كه درين وقت شبى سلطان صلاح الدين بخواب ديد : كه در مصر شبى او را قومى بگرفتند ، و به نزديك قصر امارت بردند ، و طناب در حلق او كردند ، و از كنگرهء قصر امارت درآويختند ، از هيبت آن خواب بيدار شد ، و خوف او زيادت گشت ، و عظيم در انديشه مىبود . ناگاه رسول علويان مصر در رسيد ، و از سلطان نور الدين استمداد نمود ، چنانچه در ذكر ما تقدم تقرير يافته است ، سلطان عم او ملك اسد الدين را نامزد فرمود ، و او صلاح الدين را درخواست كرد خوف بر صلاح الدين بسبب آن خوف استيلا يافته بود ، و به نزديك معبر رفت و خواب باز گفت . معبر گفت : امارت ملك مصر مباركباد ! هيچ انديشه به خود راه مده ! كه حق تعالى ترا ملك بس بزرگ گرداند ، به قوت آن تعبير با دل پر نشيط ، و امل بسيط بمصر آمد . و آن همه حوادث بر وى و عم وى بگذشت . چون عم وى برحمت حق پيوست ، اهل مصر و لشكر شام بر امارت او اتفاق كردند ، به هيچ وجه قبول نميكرد ، چون الحاح خلق از حد بگذشت ، سلطان صلاح الدين فرمود : كه ملتمس شما بوفا رسانم ، به شرط آنكه آنچه شما يك التماس من بوفا رسانيد ! همه بر اشارت او رضا دادند ، صلاح الدين فرمود فردا در مجلس [ ( 2 ) ] جامع شويد ، تا اين التماس بگويم و امارت شما قبول كنم بران جمله عهد كردند ، و ديگر روز در مسجد جامع جمله جمع شدند ، و از وى التماس اظهار آن التماس نمودند ، صلاح الدين بيعت خلافت و امامت خلفاء بنو العباس التماس نمود ، جمله بيعت آل عباس قبول كردند ، و در عهد دولت أمير المؤمنين المستضيء بامر اللّه خطبه باسم آل عباس كرد ، و فتحنامه بدار الخلافت بنوشت و لواء افرنج منكوس باعلام قرامطه به خدمت مستضيء فرستاد ، و از حضرت

--> [ ( 1 ) ] كذا در اصل وپ . راورتى : خواجه مزهر [ ( 2 ) ] پ : در مسجد جامع جمع شوند .